چشمانت را بگشا خدارو ببین
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست...
نه التـــمـاس هـــایم را و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را… به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی درخـتـی از غــــرور کـاشـتم… هوا سرد تر از زمستان میشود،یادت هست ؟آن موقع هایی که باهم بی توجه به سرما،روی همین نیمکت مینشستیم و به یکدیگر قول میدادیم که تا ابد درکنار هم بمانیم... راستی من هنوز هم انجا به پای قولهایی که دادی نشسته ام ای کاش زودتر بیایی نمیدونستم چیکار کنم ، زندگیم برام تکرار میشد روزهای متوالی؛ بهار وتابستان و پاییز و زمستان و.... شنبه ،یکشنبه، دوشنبه...جمعه و دوباره شنبه خوب بیاد دارم از راه رسیدی دستم را فشردی و با لبخندی بر چهره ام روزهای متوالی،هفته ها فصلها و سالهای متوالی را برایم،تو رغم زدی و شدی تحول زندگی من دوستت دارم گاهی داشتن تمام چیزها در زندگی خسته کننده میشود وقتی، تمام انچه که میخواهی، درکنارت نیست...! دوست داشتن تو برام مثل تعبیر یک رویاست چراکه رویایی ترین افکار من و زیباترین نوشته هایم، تنها از بودن تو الهام میگیرد هیچگاه تنهایم مگذار در ایینه دار وندار خویش را مرور میکنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه اسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل! در اخرین سفر در ایینه به جز دوبیکرانه کران بجز زمین واسمان چیزی نمانده است گمگشته ام کجا؟ ندیده ای مرا؟ باید گذشت از همه چیز من برای درکنارت بودن از خودم هم میگذرم سختی زندگی اینده ام برایم از عسل شیرین تراست اگر بدانم درکنارتو خواهم بود اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم . مگر ماهی بیرون از آب ، می تواند نفس بکشد ؟!! مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم ؟!! بگو معنی تمرین چیست ؟! بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟! بریدن از خودم را ؟!!! بی تو بودن کار من نیست
تورا دوست میدارم چون تو شدی تمام وجود وهستی من... چون هر لحظه و هر ان فکرم رفتار و کردار حسن برانگیزت را تحلیل میکند چون میخواهم هرلحظه و هر جا کنارم باشی مانند انسانی افسرده هرلحظه هر گوشه و هرجا ،گوشه ای کز میکنم فکر می کنم که تورا دوست دارم ولی نمیدانم چرا و این مرا سخت می ازارد مرا سخت سرگردان و حیران میان این زندگی و این احساس که بی تو هیچ است رها میکند دوستت دارم اما عقلم این دوست داشتن را رد میکند غرورم اینروزها سخت پایکوب شده و این پایکوب شدن غرورم به من احساس خردی و کوچکی میدهد احساس میکنم هیچم دوستت دارم اما نمیتوانم با تو گفتگو کنم گریه ام میگیرد نمیدانم چرا نمیدانم نمیدانم نمیدانم چرا فقط میدانم گریه میکنم وقتی به چهره ات می نگرم حس میکنم باید خودم را از تو دور نگاه دارم خودم را یک جا گم و گور کنم یک جا پنهان شوم تا کسی مرا نبیند و انجا با شدت گریه کنم آه وقتی به چشمانت و به نگاهت و تمامی کلماتت و حرف هایت فکر میکنم اتش عشقم شعله ور میشود و غرورم فریاد میزند نههههههههههههههههههههههههههههههههههه وجود من به دوگانگی حساس است: ان وقتی که دل می گوید اری ،غرور میگوید نه وعقل حیران میان اری و نه باقی میماند گفتم :دوستت دارم اما اشک نگذاشت که عظمت این را از نگاهم بخوانی چرا که عظمت عشق را از نگاهی در یک لحظه میتوان فهمید ان هنگام که در هرلحظه منتظر امدنت ورفتنت در راه رو میمانم و تو برای لحظه ای در برابر دیدگانم ظاهر میشوی... دیوانه کننده است ان روزی که تو نباشی و من بیایم انوقت است که تمام زندگی روی سرم اوار می شود و دیگر تا روز بعدی هیچ نمیفهمم و دیوانه کننده است ان هنگام که تو هستی و من نیستم و ان هنگام که هردو هستیم ولی... نمیدانم ان روز چه کنم چه بگویم چه عملی را انجام دهم ان وقت است که سعی میکنم خودم را جایی پنهان کنم و تنها از دور شاهد رفت وامدنت باشم آه که من هرچه هم بگویم عظمت این عشق را نخواهی فهمید کاش کاش کاش میفهمیدی انسان مغرور وقتی عاشق میشود دیوانه می شود اشفته میشود هرثانیه غرورش چیزی میگوید و عقلش چیز دیگری و دلش هم... غرورم را فروبنشانم احساسم فوران میکند و عقلم را فروبنشانم جنونم.... اه ای کاش میفهمیدی غرور وقتی بخاطر عشق کنار زده بشود یعنی چه چه میتوان کرد دیوانه ام دیگر.... خوبیــــــــــــــــــــــد امروز تولــــــــــــــد دوست گلمــــــــــــــــــــه از همیــــــــــنجا بهــــــــــــــــــــــــــش تولدشـــــــــــــو تبریــــــــــــــــک میگم امیدوارم صد هزاااااااااار سال زنده باشی مریم جونم مریـــــــــــــــــــــمی تولدت مبــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اجی جونم مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــه درست بالای سرت ایستاده فقط کافیست کمی سرت را برگردانی فقط کافیس قلبت را از تمام کینه ها ونفرت ها وبدی ها پاک کنی چشمانت را بگشا خدا درست در قلبت است چشمان دلت را بگشا و خدا را ببین دوست داشتم در این دوروز زندگی ارامش داشته باشم دوست داشتم در این دوروز زندگی اینهمه فکر وخیال باطل نداشته باشم اما انگار تو دوست داری که من همیشه خدا خدا کنم و صدات بزنم... خدایا به مرز فریاد رسیده ام صدامو می شنوی؟ خدایـــــــــا دل صفورا دیگه طاقت نداره ها... توجه به چتری که ... روی سرت گرفته
ای!!! خدایا مرا ببخش بخاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود... پشت هر کوه بلند






تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون یکی بود
چرا جاده مارو گم کرد
بغض تو با گریه ی من
با شکستن وا نمیشه
تا تو دستام و نگیری
گم شدم پیدا نمیشه
جاده ها رو با خیالم
رج بزن پای پیاده
فکر تنها بودن من
واسه هردمون زیاده
خودمو پشت سر تو
توی این جاده کشیدم
ردتو نمی گرفتم
به خودم نمی رسیدم
تو کنار من یه کوهی
من کنار تو یه دریام
ما رو با هم آرزو کن
با تو من تمام دنیام...








سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی می خواند
که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!...
آرزو دارم:خورشید، رهایت نکند
غم، صدایت نکند
ظلمت شام، سیاهت نکند
و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند... 
| Design By : Night Skin |


